persianweblog persianblog
دانش آموختگان و دانشجویان دکتری پرستاری ایران

ما اينيم!!

سلام دوستان عزيز.

امروز دوستان سينيور خواستند که برای اطلاع ديگران از شکل و شمايل ما برخی از دانشجويان دانشگاه علوم پزشکی ايران عکس دسته جمعی خود را روی وبلاگ بگذاريم. بنده هم اطاعت کردم. ديگر دوستان هم اگر مايل به اين کار هستند عکس دسته جمعی از خود با هم دانشگاهی‌هايشان برای من بفرستند.

ايستاده از راست: دکتر حميد پيروی. خانم دکترها ليلا(مهستی) جويباری(جوی) و اکرم ثناگو(اکی).    دکتر حميدرضا خانکه و علی ضرغام. نشسته خانم دکتر مرضيه حسن‌پور(مری لوئيز)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۳/۱٠ - علی ضرغام -احمد یزدان نیک

جلسه دوم اساسنامه

سلام به همگی

به اطلاع دوستانی که عضو گروه کاری اساسنامه انجمن دانش‌آموختگان و وانشجويان دکتری پرستاری هستند می‌رسانيم که دومين جلسه تدوين اساسنامه اين انجمن در روز دوشنبه مورخ ۱۱/۳/۸۳ ساعت ۱۵:۳۰ در دانشکده پرستاری دانشگاه علوم پزشکی ايران واقع در خيابان ولی عصر - بالاتر از ميدان ونک- نرسيده به پارک ملت- روبروی بيمارستان خاتم- طبقه اول- اتاق شورا برگزار می شود.

به اميد ديدار.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۳/٤ - علی ضرغام -احمد یزدان نیک

نامه يک بيمار

سلام

اول بگم که خوشبختانه سرعت اتصال اينترنت دانشکده ما افزايش يافته است. پس احتمال دارد از اين به بعد زود به زود تر! وبلاگمان به روز شود.

ديگر اينکه جلسه مربوط به تدوين اساسنامه موفق بوده و من منتظر دريافت متن اوليه هستم تا آن را برای نظرخواهی در وبلاگ بگذارم.

و آخر اين که خانم دکتر جويباری متن نامه يکی از بيماران سوختگی را فرستاده که نياز به کمک دارد. آن را اينجا می‌گذارم:

 

بنام خدا

كه آفريد مرا و فراموش كرد براي هميشه خدايي كه مرا مي بيند صدايم را مي شنود و نمي شنود خدايي كه انسانيت  را در كنار حيوانيت آفريد .

به ياد خدايي من .....  19 سا ل سن دارم و ميزان تحصيلاتم  ديپلم تجربي است  متولد شهر ...... هستم نمي دانم از كجا شروع از چه بگويم  ولي مي خواهم برايتان درد و دل كنم  شايد اندكي از سنگيني درد هايم را كاهش دهم  پدري دارم بي وجدان  بي احساس  خشن و سنگدل  خلاصه بگويم  بسار بي رحم  و بي احساس  سال آخر تجربي بود زيبا و جوان پدرم  به كوچكترين  و بي اهميت ترين موضوعي  كه برايم پيش  مي امد حساسيت  فراوان  به خرج مي داد  و به همه كار هايم ايراد مي گرفت  ديگر به سر كوفت ها  و كتك هايش عادت كرده بودم و هيچ  وقت  از او كوچكترين  محبتي نديدم  آرزو داشتم  يكبار مانند ساير پدران  دست نوازش بر سرم  بكشد و مرا  دخترم – عزيزم  صدا كند  ولي دريغ  از اندك محبت پدرانه. درست يك سال پيش بود كه پسر عموم به خواستگاريم آمد  ولي من عاشق تحصيل  و درس هايم بودم و بزرگترين آرزويم در زندگي اين بود كه روزي بتوانم مدرك پزشكيم را بگيرم  به خود ببالم  و براي خود كسي شوم . براي همين منظور  به خانواده عمويم جواب منفي دادم . مي دانيد من عاشق كتابهايم بودم  من عاشق مدرسه ام بودم آيا به راستي اين حق من نبود.  پدرم مصمم شده بود كه به آنها جواب مثبت دهد   ولي هيچ چيز نمي توانست  مانع از تحقق اهدافم در زندگي  شود و من به هيج قيمتي حاضر نبودم با او ازدواج كنم . من خواستم به دانشگاه بروم . پيشرفت كنم  در ضمن من كوچكترين علاقه اي نسبت  به پسر عمويم  نداشتم . چقدر گريه كردم . چقدر التماس  كردم  كه مرا به حال خود بگذاريد  ولي كو گوش شنوا !  تا اينكه متوجه شدم  كه پدرم بدون نظر خواهي  از من به انها جواب مثبت داده است  دست به دامن مادرم شدم ولي او هم كمتر از پدرم نبود . آنها تصميم خود را گرفته بودند و به من گفتند كه يا مرگ  يا اين ازدواج اجباري  يكي را بايد انتخاب كنم. من حاضر بودم بميرم  ولي به يك ازدواج اجباري تن ندهم. نمي دانم چه شد چطور شد  كي اتفاق افتاد  ولي وقتي به خود آمدم  كه با بدني سوخته گوشه بيمارستان  خوابيده بودم  ديگر من  آن (....)‌ زيبا نبودم همه از من گريزان بودند، كسي حاضر نبود  مرا ببيند اي كاش مرده بودم  چقدر  درد كشيدم، چقدر زجر كشيدم چه شبهايي  در آن بيمارستان  گذراندم ، چه روزهايي را تحمل كردم . ديگر اشك چشمهايم خشك  شد ه بود من مرده بودم  ، آري من مرده بودم كه زندگي مي كردم  آنها به من گفتند  كه تو  برايمان مرده ايي. وقتي به خانه برگشتم  انگار برايشان  وجود خارجي نداشتم  به قول مادرم  اين روح زشت من بود كه زندگي مي كرد. نمي دانم آيا من جنايت كردم. مي دانم كه گناهم سخت است  ولي كسي  كه تاوان اين گناه  را پس  دهد منم  نه كس ديگري. دنيايم پوچ  شده است. حتي خودم نيز تحمل  ديدن بدن سوخته ام را ندارم  دلم براي خودم مي سوزد  واي خدايا ، اي خداي بزرگ من تا كي بايد تاوان پس دهم چقدر بايد زجر  بكشم اين چه امتحاني است خدا، چقدر صبر كنم تا آخر عمر شرمنده ام  خدايا از دست تو نيز گله مندم. دو چيز زندگي ام را نابود كرد . اين دو چيز جواني ام و زيباييم را، آينده ام را، ‌زندگيم را، ‌عمر و هستي ام را نابود كرد. اول پدرم،  دوم آتش  نمي دانيد چقدر سخت است. دردي است وحشتناك و جان سوز، روز و شب  با من است  از همه بدتر سركوفت هاي فاميل و خانواده ام است كه مرا در خود نابود كرده است . اكنون 50 روز است كه در بيمارستان بستري شده ام  براي عمل جراحي دكترم مي گويد با جراحي هاي پي در پي مي تواند  مرا مثل روز  اول درمان كند  ولي چگونه، خانواده ام تركم  كرده اند  در طي مدت بستري  بودنم  حتي يك بار  يكي از آنها  به عيادتم نيامد. آنها من را مثل يك زباله دور ريختند. مادرم مي گويد تحمل ديدن قيافه زشت مرا ندارد از خانه مرا راندن، بيرونم كردند. گريه هاي من در آنها اثر ندارد خدايا مگر مي شود  يك فرزند با همه زشت  بودنش  مادري از ديدن  او ناراحت شود.  آيا اين  به راستي مادر است، مادري كه مي گويند  مقدس است. خدايا چه بغضي در گلو دارم  دلم خيلي گرفته  احساس می كنم سرانجام اين بغض لعنتي خفه ام  خواهد كرد. آنها مي گويند دخترم سوخته و مرده  ولي من زنده ام ، وجود دارم، نفس مي كشم، غذا مي خورم، مي خوابم، من هستم، خدا خواست كه من باشم. نمي دانم چه گناهي كرده ام كه مستحق اين همه رنج و عذابم. خدايا چرا مي خواهي زجر بكشم  چقدر بايد به درگاهت دعا كنم  و اشك بريزم  به راستي  چقدر اكنون يك دستم را جراحي كردم بعد از آن همه تحمل سختي  عمل جراحي اكنون بايد در تنهايي  و بي كسي  را صد  برابر  برايم زجر آورتر از درد جراحي است را تحمل كنم . كسي حاضر نشد هزينه بيمارستانم  را پرداخت كند. هر روز بايد سركوفت هاي كاركنان بيمارستان  را تحمل كنم چند  بار به خانه مان زنگ زدند  ولي آنها وجود مرا انكار مي كنند. سهميه غذايي بيمارستانم را نيز قطع كرده اند هر روز تختم را مي گيرند  و تا مرخص شدن بيمارها بايد روي كف بيمارستان  بخوابم  نمي دانم چكار كنم. هرگز خانواده ام را نخواهم بخشيد  آه من، همواره همراه آنها خواهد بود. پدرم مدام الكل مصرف مي كند از يك لات الكلي چه انتظاري مي توان داشت. مرا طرد كردند  مرا از خانه بيرون كردند  من روزي كه متولد شدم براي آنها مرده بودم  دلم مي خواهد فرياد بكشم. چرا من نيز نبايد مثل  ديگر دختران  داراي  پدري مهربان و مادري دلسوز باشم. من نيز مي خواهم زيبا باشم بگردم، در شهرمان قدم بزنم شاد باشم بخندم از زندگي لذت ببرم  ولي افسوس اينها برايم روياي است  دست نيافتني  احساس مي كنم سبك شده ام مدتها بود  كه با كسي درد دل نكرده بودم اگر مي توانيد مرا كمك كنيد من مي خواهم سالم باشم  ديگر اميدي جز شما ندارم. تنهايم نگذاريد  كه به شما احتياج دارم  مي گويند كسي از در خانه علي و فاطمه دست خالي بر نمي گشت پس شما را به علي و فاطمه قسم ميدهم كه كمكم كنيد.

 

اشکتان در آمد؟ خب! اگر خواستيد کمک کنيد با خانم دکتر تماس بگيريد. ايميل ايشان چنين است:

l_juybari@yahoo.com

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۳/۳ - علی ضرغام -احمد یزدان نیک