persianweblog persianblog
دانش آموختگان و دانشجویان دکتری پرستاری ایران

اولين جلسه گردهمايي دانش آموختگان و دانشجويان دكتري پرستاري

 

   دوستان سلام

بر اساس هماهنگي هاي به عمل آمده اولين جلسه گردهمايي دانش آموختگان و دانشجويان دكتري پرستاري روز سه شنبه 22 ارديبهشت ماه ساعت 2 بعد از ظهر در محل دانشكده توانبخشي  ( ولنجك، خيابان كودكيار ) تشكيل خواهد شد. مشاركت فعال همه ما درشكل گيري و تقويت اين تشكل  نقش مهمي در تحقق هويت حرفه اي و مطرح كردن  صحيح حرفه در سطح جامعه خواهد داشت و انشااله منشا تغيير خواهد بود.

لطفا همه دوستان ذينفع را از محل و تاريخ جلسه آگاه فرماييد. ديدار شما را در روز موعود انتظار مي كشيم.

دستور جلسه:

-          ارائه گزارشي از اقدامات انجام شده

-          بحث و تبادل نظر در مورد چگونگي شكل گيري و عضو گيري

-          تعيين اعضاي هيات مؤسس

                                                                                   با تشکر   احمد يزدان نيک

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/٢/۸ - علی ضرغام -احمد یزدان نیک

مصاحبه

 سلام بر دوستان و همکاران گرامی.

باز هم دکتر جويباری لطف کردند و مطلبی فرستادند تا در وبلاگ بگذارم.

شما هم اگر مطلب يا مقاله‌ای داريد برايم بفرستيد تا دوستان ديگر هم از آن استفاده کنند.

از خانم دکتر متشکرم چون از بس فقط درمورد جلسه مطلب نوشتم صدای ديگران هم در آمد.ضمن اينکه راهنمای خوبی برای ثبت مصاحبه‌های تحقيق کيفی است. و البته ازنظر احساسی و عاطفی هم قابل توجه می‌باشد.

اين هم مطلب ايشان:

 سلام

امروز متوجه شدم  که متاسفانه يکي از مشارکت کنندگان  در کار  تحقيق مان { کار رساله منظورمه }  فوت کردند. من با ايشون  در بيمارستان فيروزگر بخش جراحي آشنا شده بودم . به دليل عفونت ناحيه عمل ( عمل قبلي که ماستکتومي يه طرفه بود)  بستري بودند. ايشون يه مشکلي غير از مساله اي که در اين متن مي خونيد داشتند که من سعي داشتم به نحوي براشون کمک پيدا کنم  ولي متاسفانه  تنها چند روز پيش بود که  من به يه منبعي براي کمک به ايشون دسترسي پيدا کردم. امروز ظهر به خونه شون تلفن زدم  ولي صاحبخانه گفتند که  ايشون چهل روزه که فوت کرده ... کساني که درگير  مطالعات کيفي هستند  حال منو درک مي کنن ... تحقيق کيفي خيلي  فرد رو به شرکت کننده ها نزديک ميکنه ....  خودم که هر دفعه اين مصاحبه رو مي خونم گريه ميکنم !    چون صداش در گوشمه ... به هرحال اين کل مصاحبه نيست بلکه بخشهايي از اونو انتخاب کردم ....   خواستم  نياز بيماران را به رفتارهاي حمايتي و مهربان بودن پرستاران  نشون بدم .... خواستم تنهايي  بيماران سرطاني رو بگم  و ... 

متشکرم  ليلا  جويباري

از دانشکده پرستاري و مامايي ايران

پس از صحبتهاي مقدماتي....

.....وقتي که کلمه راحت بودن رو مي شنويد چي به ذهنتون مياد؟

ب: راحت بودن،  بيمار بايستي احساس امنيت بكند.

راحت بودن پشتيبانيه براي مريضها خصوصا ميدونه كه بالاخره توي يك مكاني مثل بيمارستان يا مشابه اينها  هستن كه بهش توجه كنن و احساس امنيت كنه.

 من خودم پارسال اينجا بستري بودم  اولين بارم بود و خيلي وحشت داشتم از بيمارستان اينا. اصلا نمي دونيد  ولي آمدم ديدم نه پرستارها خيلي مهربان بودن خيلي خوب برخورد كردن  با اين حال كه كارهاي من به نوعي نقص داشت چيزهايي مثل اينكه با حجاب بايد بريد بيرون اصلا اهميت نمي دادم  قاطي كرده بودم. خيلي خوب ومردمي برخورد مي كردن. خيلي مهربان كه هيچ احساس بدي بهت دست نميداد. به خاطر همين امسال با پاي خودم بلند شدم، آمدم اينجا. پارسال فرار كردم  يكمرتبه از اينجا(خنده)

م: تا چند وقت اينجا بستري بوديد؟

  ب: نزديك 15 - 20 روز

 م: قبل ازآن سابقه بستري داشتيد؟

  ب: نه، نه.

م: چه تصوري از بيمارستان داشتيد قبل از اينكه بستري شويد؟

چون تا بحال كه درگيري نداشتم كه توي بيمارستان مثلا بيام و يك استرس بخصوصي بهم دست مي دادها. وقتي بهم مي گفتن تو را مي خواهيم ببريم توي اتاق عمل فكر مي كردم الان منو ميبرن ميكشن.  نمي دانم خيلي تصور... چطوري بهت بگم وحشتناك! ولي خوشبختانه نه وقتي آمدم توش و برخورد مردم را ديدم پرستارها را ديدم احساس امنيت کردم.

چرا بستري شديد ؟

 من بخاطر اينكه سينه ام غده داشت غده را در آوردن. دكترها يك مرتبه به من گفتن غده داري. رفتم پني سيلين به من زدن، شوك شديد به من وارد شد بعد اثر اين همزمان  زير بغلم هم ريخت بيرون.  شايد مثلا در عرض 6-5 سال ديگر ميريخت ولي همزمان ريخت بيرون و ديگرما هيچ، بيچاره شديم. افتاديم تازه اول خط دكتر و دوا ودرمان. چهل و پنج سال پاهام به هيچ مطبي باز نشد ولي خوب يكمرتبه آمدم. وقتي كه آزمايش كردن و گفتن شما ديابت هم داريد نمي دانم هزار ناراحتي هاي ديگه كه بيماريهات بدخيمه، نمي دانم  چي و چيه، فلانه.  باز امسال از همان جاها عود كرده  اصلا .....

 باز دو تا زير بغلهام زده و به اضافه  اينکه اصلا وحشتناكه روي بخيه ها. شيمي درماني هم شدم يكسال.  به محض اينكه شيمي درمانيم قطع شد شروع به تاول زدن كرد بدنم... كه نمي داني چقدر وحشتناكه، عفونتش، بوش.

مي تونيد يه روز زندگي بيمارستاني رو برامون تعريف كنيد؟

آهان ببين يك چيز بهت بگم  كسايي كه ميان بيمارستان يك حالت عجيبيه؛ يعني من ... براي خود من اينطوري بوجود آمده كه احساس مي كنم كه تمام درهاي دنيا را به روي من بستن. من... چقدر هم برخوردهاي بدي كردن خصوصا خانواده ام اينا. ولي بيمارستان ديگه حالتي داره كه مريضها دلشان ازهرلحاظ  شكسته خصوصا ماها كه شيمي درماني مي شيم واينا. يعني پنجاه درصد زندگي ميكنيم پنجاه درصدمون، روحمونه كه داره راه ميره. اصلا ما مرده حساب مي شيم. سر اين خيلي حساس ميشيم، آزرده خاطر ميشيم، با كوچكترين حرف و با كوچكترين محبتي هم جذب ميشيم و اين خودش مسئله مهميه.

  بيماري خانوم آدم رو نمي كشه ولي اين برخوردي كه توي اجتماعه و خونواده ها هستش، اونه كه آدم رو ميكشه.  چه بسا اينكه اگر خانواده  من با من خوشرفتاري كرده بودند من به اين زودي روي اين تخت نبودم. چرا افسردگي به من دست داد خيلي از مسائلهاي ديگه و مشكلات  ديگه ( خنده)

...... آدم احساس مي كند طرد شده از همه جا  ديگه وقتي كه آخرين مرحله بود كه خودم را انداختم به اين، به قول خودم كه مي گم امامزاده ! به بيمارستان، بالاخره آنكه در حد توانشان است  ديگه ما بيشتر از اين هم از اينا توقع نداريم.

.... خانواده ام حمايت نكردن  با اين حال كه متمول و ثروتمند هستند و سرشناس، برايشان رقمي نيست  كه مثلا پونصد هزار تومن، يه ميليون، دو ميليون پول يه سرويس غذا شونه؛ ولي آن خواهرم كه ميره مكه بيست ميليون تومن سوغاتي ميآره! مكه من هستم، خانم من يك بچه پنج ساله دارم صغيره و الان مانديم همينطوري يكسال نتوانستيم كرايه خانه را بدم  و من مجبور شدم پول پيش خونه ام بره  بابت كرايه خانه ام.  بدليل اينكه چي نمي توانستم كار كنم  و اينها خانواده ام هم تا يك مدتي مادرم آمد گفتش كه - چون ارث پدري را برام زياد مانده - ميگه من تا وقتي زنده هستم مال منه وقتي مردم مال شما. بعد بخاطر اينكه جيره شيمي درماني و آن پولي كه به من مي دادن قطع نشه من اعتراض نميكردم  ولي حدودا از شيمي درماني هشتم بود كه ديگه آنها زدن زيرش و خلاصه زندگي خيلي سخت گذشت به من.  يك آدم بيكار با يك دانه بچه صغير. خودم مريضي خاصي دارم چطور بايد كنار بيام نمي دانم.

.... خيلي مي خواستم بچه ام رو بيارم بيمارستان بذارم نپذيرفتن بعد رفتم يك آقايي رو مجرد آوردم  و بچه 5 ساله ام رو گذاشتم پيش اون نگه اش داره  //همسرم فوت كرده....

  يعني خوب مشكل ديگه اما همه اينا يك طرف، بي مهري خانواده يك طرف. مثلا من پارسال كه از بيمارستان مرخص شدم حتي مادرم كه مي خواستم برم ديدن مادرم  گفت نيايي من ببينمت ها من طاقت ديدن بريده شدن سينه تو را ندارم. اين  چه بحثيه! مگه ميشه آدم صد سالش هم بشه دوسته داره بره مادرش رو ببينه. بالاخره مادره آهنگ بخصوصي داره كه هر بچه اي در اوج ناراحتي  با يك كلمه حرفي مي بيني آرامش پيدا مي كنه.  بله درسته كه مادرمان گفت نيا ببينمت ....

م: منظورتون اينه همه اين تغيير رفتارها بعد از قضيه بيماري شماست؟

بله  خوب من هم بيماري نبودم  بخواهم آه و ناله كنم و نمي دانم عز و جز كنم تا زماني كه شيمي درماني شدم هزينه داشت از لحاظ هزينه اش و بالاخره  خرج خانه مگه جمعي كه به من مي دادن چقدر بود خانم! همه را از من قطع كردن  مثلا يكدانه خواهرم سي تومان مي دهد در حالي كه پسرش يه مهماني براي دوست دخترش  مي گيره يه ميليون تومن، دو ميليون تومن. همين يه كادو ميده سه ميليون تومن.  سه ميليون تومان خانم زندگي منو زير و رو مي كنه با سه ميليون نه يك ميليون از اين بدبختي نجات پيدا مي كنم. ولي خوب ديگه اينها كه ميرن مكه، مكه شون اصلا درست نيست. اينقدرگوشه هاي  بيمارستان هستن كه همان پول يك بليط هواپيما آنها زندگي مردم را نجات ميده. حالا من كه هيچي خيلي بيماران كليوي هستن خيلي ها اصلا بخشهاي ديگه ميري مي بيني  با يه ميليون دو ميليون با حتي كوچكترين // من يه مريض رو چند وقت پيش اينجا ديدم، ديدم آمده توي حياط بيمارستان شروع كرده به گريه كردن. مردي هم بود شمالي  داشت 60- 70 سال. بهش گفتم پدر جان چرا گريه ميكني؟ سرم توي دستش بود  پس داده بود اصلا خون اينا آمد. گفت والا هيچي مي خوان منو بستري كنند پول ندارم گفتم فكر نمي كنم اورژانس تو را بخاطر اينكه پول نداري جواب كنه. گفت والا به خدا جوابم كردن. گريه مي كرد مرده. خيلي ناراحت شدم گفتم بيا الان اگر شده اعانه هم كه شده  من از مردم جمع ميكنم  تو را بستريت مي كنم. از خود دكترها شروع مي كنم  به گرفتن. آمدم و رسيدم به آقاي دكتر "س"  يك دكتر ديگر هم بود به او گفتم آقا گفت بله  گفتم اين تز پزشكي را شما كجا خونديد  كه اگر مريض پول نداره با اين وضع بيرونش كنيد؟  گفت كي گفته؟ گفتم اين آقا.  بعد مرده گريه كرد، گفت مگه شما منو جواب نكرديد؟ من با اين سرم توي دستم كجا برم؟  چكار كنم؟  بعد خود دكتر گفت بيا بخواب اينجا. كه ديگه بستريش كردن  و سرم را زدن  و ديگه رفت.  دكتر مي گفت نه اين چنين نبود ولي مرده گريه مي كرد  گفت پول خواستن من نداشتم //  ولي بخاطر نداشتن پول منتها من هم بر حسب تصادف اول دكتر را ديدم كه بهش گفتم آمد و ميانجيگري كرد  و بستريش كردن توي اورژانس. حالا سه شب را گذرانده و صبح پا شد و رفت. اما ما نديديم // خلاصه من نمي دونم اگر مي دونستم قشنگ هرچي را كه مي خواستيد ميگفتم   //  كلي جواب مي دادم  واقعا بدرد جامعه بخوره  اگر واقعا مي خواهيد خدمت كنيد .

م: اميدواريم  نتايج كارمون بعدا بدرد پرستاري بخوره...

 ب:  مي خواهيد كتاب بنويسيد ؟

  م :  رساله بهش ميگن  

م: شده موقعيتي  كه  احساس ناراحتي / راحتي  بيشتري داشتيد ...اونو  برامون بگيد؟

بله مي رفتم توي حياط مي شستم  گريه مي كردم همه اش مثل رواني ها مي رفتم توي حياط ميشستم توي آن باغچه وسط سيگار مي كشيدم  گريه مي كردم. اصلا توي بخش بند نمي شدم وحشت داشتم مي رفتم پيش دكتر مي گفتم آقاي دكتر من چمه؟  من نميدونم ساعت 10 و 11 شب كه مي شه چرا قلبم از توي سينه مي زنه بيرون؟  مي گفت اين علائم هاي شوك  پني سيلينه  كه بهت دست داده و يا مثلا علائم قبل از عمله و از اين صحبتها.  خلاصه يك تبصره مينداخت پاي صحبتهاش مارو يا قانع مي كرد يا نه و ديگه آنقدر ميچرخيدم و خسته و گيج ميشدم قرص .... اثر مي كرد ديگه مي آمدم ميخوابيدم، باز روز از نو روزي از نو . رنج دنيا رو کشيدم خانم ها! اصلا يه چيزي ميگم چون  نديده  بودم  بيمارستان رو. حالا خوبه خوشبختانه اين بخش تنها بخشي که آه و ناله  نيست گريه و شيون نيست جيغ نيست هنوز ما اينا را نديديم اون حال رو داشتيم اگر مي ديديم چه حالي بود. به هر حال اين هم تجربه اي بود ديگه.

م: توي اون شرايط  که ميگيد  ناراحت بوديد  ايا کسي  بوده  که بتواند  به کاهش  ناراحتي شما  کمک کنه ؟

ب: هيچ 

م:  حالا پرسنل، پزشک، مريض ديگه اي،  منبعي بوده که  کمکتون کنه يه مقدار  ...؟

نه - نه – نه -  نه اتفاقا  من هميشه  توي اين  فکر  بودم  که چرا  مثلا هر بيمارستان  که اينقدر  اتاق اضافي  داره  يه اتاق  رو  حتي  زير پله هم باشه  ببين چقدر سوپر واکردند به جاي  اين بيان يه اتاق  کوچک  قرار بدن  براي مريضهايي  که طرد شدن، طرد شون  کردن؛  مثل ما.  همين  دلجويي کردن، اميد دادن براي  خود من خيلي مهمه.  به عنوان يه توصيه،  حمايت  کننده  که بالاخره  ميدونه  يه نفر هست  توي بيمارستان خاص  و مخلص کار انجام  ميده. بدون نظر،  بدون هيچ چشمداشتي، نداريم همچنين چيزي نداريم. مددکاري که اون براي چک و چونه زدن پول که يارو داره يا نداره  والا مددکاري روح و رواني نداريم که کمک فکري کنه.

م:   روانشناسي هم شما رو ديد؟

بله رفتم خانم بهم انقدر قرص مخدر بهم دادن  همه را  ريختم بيرون  دو تا کتاب خريدم "دلشکستگان"  منتهي  يکي ديگه هم  بود " شفا با نور"  که پولم نرسيد سه هزار و خورده اي  بود. هر وقت احساس مي کنم ناراحتم  به اين کتابها که رجوع مي کنم  مي بينم  يک کلمه اش ادم  رو مياره سر جاش ( خنده). اينجا  يک تکه نوشته  توي  کتاب دلشکستگان "ادم انچه  که فکر مي کنه جسمش را مي سازد روحش هر چي فکر مي کنه جسمش  مي سازه"  اين هستش  که کلا //  اگه  تزي مي خواهيد  بنويسيد  اسمش  را ميخواهي  چي بذارييد؟  

م: الان  فعلا اسمش اسودگي بيماران بستري است  حالا نميدانم ...

ب:  انشاا...  موفق  مي شوي  چرا خوبه ...

م: خودتان  توي اون لحظات  براي اين که به ارامش برسيد چيکار مي کرديد؟

ب: هيچي اصلا همش قصد خودکشي داشتم نميدانستم وقتي رفتم مطب دکتر گفت خانم تو تومور  داري  اصلا  انگار  سيلي  زدن  توي گوشم.  امدم  ماشينم  را ول  کردم  وسط خيابان  رفتم  توي چمنها نشستم  شروع کردم هاي هاي گريه کردن.  بعد  يه اقايي  امد  گفت  خانم  چيه ماشينت خراب  شده ؟ گفتم  نه اقا  خودم خرابم  گفت  چرا؟  گفتم رفتم  دکتره به من اينجوري گفته. گفت عجب دکتر بيشعوريه // اينجوري  مستقيم//  به من(دکتر) گفت خانم  مي دوني اين چيه؟ گفتم نه. گفت اين  نمي دوني  چيه؟  گفتم  مگه  بناست //  گفتم  اين سينه  است.  گفت  اين  که توشه؟  گفتم نه.  گفت  خوب درد که نداري؟  گفتم  نه زيا.د بگم.(گفت) خوب عيب نداره  مي بريمش مي اندازميش  بيرون، يه مقدار اشعه هم  ميذاريم  خوب  ميشه. منو مي گي  گفتم مگه هندونه  است خربزه است  ببري  بندازيش  دوري!  يه نوع معلوليتي  ديگه  مثل //  خلاصه  يه ساله زندگيم  خيلي  پاشيده  شده.  ديگه  چي  مي خواهي بپرسي ( خنده مي کنه  و مي گه يادت رفت)

م: نه، حالا ميشه برامون از يه زمان  و موقعيتي بگيد که احساس  کرديد  يه  مقدار روحيه تون  بهتره؟

ب: خوب  بعد از عمل، آره،  بعد از عمل احساس ارامش بهم  دست داد؛ چون همش مي گفتم اين  يه کيسه اپانديس بود که در اوردن و انداختن  بيرون. فهميدي انجا خيلي هم خوشحال بودم،  شاد بودم،  شنگول بودم. همين که رفتم ويزيت دکتر گفت  برو شيمي درماني باز پس افتادم.

م: آهان

تا نمي دانستم خيلي مهم ها! بيمارها به محض اينکه بيماريشان را نمي دانند خيلي سر حال و غبراغند ولي همين که بهش ميگن عين خوره مي افته و ميبيني روز به روز ضعيف ميشه  و مي بينه که از جاي  ديگرش  مي زنه. يه خانمي بود توي شيمي درماني امده بود داشت با دکتر مرتضوي صحبت مي کرد "ام ار اي" چي هست که مال مغزه، اورده بود دکتر، دخترم 18 سالشه اين خلاصه بدنش يه جوري شد که چند تا تومور از جاي مختلفش زد، کوچيک بود ما اومديم پيش همين دکتر گفت بايد برين مشاوره کنيد پيش روانشناس.  ميگه خانم عکسهاش هستش. ميگه رفتم پيش روانشناس باهاش مشاوره کردن صحبت کردن، روش کار کردن. گفت خانم اينا فروکش کردن، رفت غده ها! گفت عکسش دستمه، گفت فروکش کرد و رفت. گفت دوباره دخترم بهش افسردگي دست داده ميگه زندگيم را ميخوام چيکار کنم،  باز  شروع کرده  اين بافتها تو بدنش زدن واينا. خلاصه اينا همه مال افکاره  و اون افکار درهم وبرهم ما. نميدانم جوابهاتو ميتونم بدم؟

م: اره خيلي خوبه.... ميخوايد از پرستارها و پزشکهاتون هم  برامون بگيد ...

ببين وقتي که دکترها مي امدن بالاي سرم  تشريح کنن،  به دانشجوهاي  ديگه مي گفتن اين خانم بايد ماستکتومي بشه، چي بشه ، فلان، اصلا يهويي حالم منقلب مي شد، من بلندم مي شدم سرشان داد ميزدم  بابا  من يه ادمم! شما که اصطلاحات پزشکي که ميگيد  خيال نکيند که فقط خود شما مي دونيد خيلي کسا هستن که اطلاعات پزشکي شما رو مي دونند.  نمي فهمند خودشان خيلي کساها هستند! اقا قلبم از دهنم داره  مياد بيرون! دکترها بهم نگاه کردن بهم گفتن ببخشيد  گفتم شما منو به حد جنون رسونديد، گفتم هر صحبتي داريد بريد بيرون از اتاق بگيد واميستيد بالاي سر مريض تشريح مي کنيد! اين جوريه اينه به اين دليل اينجوري شده خلاصه داريد با اعصاب ما بازي مي کنيد. ديگه ميامدن بالا سر( خنده) ديگه سعي ميکردند چيزي پيش من نگند. اونا مال قبل از عمل بود. همش اون اضطراب و ناراحتي ها. اصلا فکر مي کردم يعني دارم مي ميرم ديگه –سرطان يعني  مرگ -اينطوري فکر مي کردم.

...... خيلي بيمارها هستند که مثل منند. امروز يه دختر خانم رو ديدم که ازدواج هم نکرده بود که  طفلي ديدم  شيمي درمانيش کرده بودن. گفت خانم همکارهام اومدن به شوخي منو بردند کلاسهايي هست که يه عده جمع ميشن  خانمه مياد  سينه ها را معاينه مي کنه از لحاظ تومور. ميگه شوخي شوخي کلاس گذاشتند و همه را معاينه کردند رسيد به من و گفت  تو توي سينه ات يه چيزي داري امدم  رفتم عکس انداختم  ديدم اره يه دونه توموره  اومدم  نمونه گيري کردم گفت بدخيمه  حالا سه روز اينجا بستري بودم و شيمي درماني کردم ببين موهام داره ميريزه.  من  به  خاطر اينکه  روحيه اش  خراب نشه گفتم من هم حال تو را داشتم و تو را درک مي کنم بهترينش اينه که قبل از اينکه اين مثل خوره  تو را بخوره،  ديدم  خيلي خودش رو باخته يعني ديدم دقيقا عين برنامه خودمه. گفتم ميري تيغ ميخري ميري حمام خودت با دست خودت موهات رو ميزني ديگه دلت نمي سوزه که از اين که داره موهات مي ريزه، بعد از جلسه چهارم موهات درمياد. من وقتي شنيدم زندگيم دگرگون شده.  هر که اسم اين بيماري  رو مي شنوه  ناخوداگاه اصلا  قطع اميد ميکنه چه خوش خيمش چه بدخيمش. اصلا اسم اين لعنتي که مياد  همه ابها توي گلوي ادم خشک مي شه.  بعدش هم هرکه به ادم ميرسه شروع مي کنه  به تفسير کردن  که من عمه فلان کسکم اينجوري بود رفت برق گذاشت فايده نداشت مرد.  فلان کسک هم زير شيمي درماني مرد.  فلان کسک هم رفت  نميدونيم. ديگه  ادم از هر گوشه که يه چيز مي شنوه اصلا ديگه تمام مي کنه.  من رفتم يه سري کتابهاي مخصوص اين مسائل را گرفتم سرطان شناسي. با خانمي اشنا شدم اون  هم در ارتباط با چيز سرطاني بود گفت من به سختي اين چيز را بنيانگذاري کردم از صفر  شروع کردم و تا بيمارها را جذب کردم و رايگان کلاس گذاشتم.  چه و چه و چه، ولي الان راه افتاده..//... شوخي باهاش  کردم، گفت تو  چه قدر واردي ! گفت حتما تو پرستاري! گفتم نه من مريضم. گفت تو مريضي؟  گفتم اره  گفت تو از اون مريضايي که زود خوب مي شي. گفتم خدا کنه. گفت روحيه ات خيلي خوبه. گفتم روحيه ام خيلي خوبه چون اون موقع خانواده ام يه مقدار حمايتم مي کردند و احساس  تنهايي نمي کردم ولي حالا ديگه نه . اون خانم هم خيلي کتابهاش رو خريدم بردم نشستم خوندم که سرطان چطوري بوجود مياد و شيمي درماني يعني چه،  نميدونم برق گذاشتن يعني چه و اصلا چطوري ميشه، عمرشان چقدره.... هيچي ديگه رسيديم به انتها! همه رو بقچه کرديم انداختيم کنار!  اره (خنده)

.....   خانمي که مسئولش بود  حتي گفت بيا  با من همکاري کن اگه دوست داشته باشي  چون تو روحيه ات خيلي خوبه گفتم نه ،نه  از لحاظ اينکه من مشکل اقتصادي داشتم درسته که خونواده ام يه مقدار مي دادند ولي تامين تامين که نبودم  فقط به حد شيمي درماني و چند روزي بتونم اب ميوه بگيرم  و يه غذاي خوب بخورم  همين.  اونهم که الان قطع شده  //  اصلا اصلا مهم نيست // نه خانم ديگه عاطفه ها  کم رنگتر ميشه من پارسال خواهرم ( اه ) با کله مي امد اينجا  خلاصه جوجه کباب مي پخت چي مي پخت مياورد هر روز اينجا اب ميوه اينو واون  البته به حمايت مادرم، مادرم  پولها را مي داد ولي امسال، امسال که وضع من وخيم تر از پارساله، بيشتر نياز دارم// مي گم کسي نبود بچه ام رو نگه داره، من يه ماه جلوتر بايد مياومدم ميخوابيدم  توي اين يه ماه کسي را پيدا نکردم بچه ام را بذارم پيشش هي اين پا و اون پا که بتونم که بچه رو به کسي بدم.  به خواهرم گفتم بچه رو  چيکار کنم گفت بالاخره يه جايي بذارش ديگه!

م: پيش مادر بزرگش؟

 ب: نه نمي شه. مادر خودم  منظورته؟

 م: آره.

  ب: اون انقدر ديکتاتوره که // بالاخره ما هم الان اينجا هم  شايد  ماها خيلي کارها از دست ما بر بياد  خيلي  ولي ديگه اينجوريه  بيماري  افتاده  توي مغزمون  ديگه  نميذاره ما رشد  کنيم عين افيون مي مونه،  افيون  چطوره  وقتي  به ادم معتاد  ميرسه  به حالت  خلسه ميرسه، حالت خلسه و نشئه اينا ميره اين بيماري هم اين حالت را روي ما ميذاره يعني اينقدر ما رو پا گير و گرفتار ميكنه كه ديگه از لحاظ اقتصادي به صفر ميرسيم مغزمون كار نمي كنه نمي تونيم تلاش كنيم، نمي دانم چرا اينجوري مي شيم اين چراش(آه) چون اگر من مي دونستم خيلي خوب بود مثلا آدم فعالي بودم خوب بودم، ولي الان  نه .

م: اون عكس را شما زديد ( تصوير مذهبي)؟ 

ب: آهان يعني اتفاقا پارسال (خنده) مي گن آدم ناشي مي زنه به كاهدون، حكايت ماست (خنده) آمدم  رفتم امامزاده داوود، دو دفعه درهاش رو من بسته شد،  يعني از هر دو راه رفتم.  ديگه آمدم بالاخره دوستم تلفن كرد  فلاني پاشو بيا تولد حضرت مهديه شما بيا هر چه ميخواي از مادرش بگير و من خلاصه گريه و زاري و التماس كه دارم مي ميرم  نجاتم بده.  يعني  واقعا آدم احساس ميكنه داره مي ميره،  در حالي كه نفس مي كشي داري مي ميري و خلاصه هيچي اينقدر گريه و زاري اينا. ديگه شب توي خواب ديدم  صداي آقايي آمد كه من امام زمان هستم خانم برات نسخه نوشتم من خيلي دگرگون شدم از شنيدن اين حرفها و اين خواب كه گفتم آقا نسخه تو چه به درد من مي خورد  دوام را همراش بده اگر ندهي اينقدر مي شينم  تا داروي من را به من بدهي  دو دفعه تكرار كرد من برات نسخه نوشتم همين يك جرقه اي توي دلم زده شد كه بالاخره يك كسي ما را حمايت كرد. ديگه تومورهايي كه ازم در آورده بودن خيلي پيچيده بود وحشتناك بود كه اصلا مي گفتن اين پارسال تمام مي كنه ولي شكر خدا تا امسال فعلا دوام آورديم

.... فقط اينجاهام( به سينه اش اشاره ميکند) را كه مي بينم اگه اين ريختي نبود شايد هرگز يادم نمي افتاد كه مريضم ولي ناخداگاه كه دستم ميره اينجام احساس معلوليت مي كنم.  از اينكه سينه ام نيست از اينكه يك چيزي كم دارم خلاصه ديگه حالا هم كه مي خواهيم بريم زير عمل  معلوم نيست چي ميشه.

در مورد ملاقاتي  و ... سوال کردم

..................... زماني كه داشتم همه مگسان دور شيريني بودن ولي وقتي كه از لحاظ اقتصادي  اولين ضربه اي كه خوردم خانه ام سوخت همه طردم كردن. باز ديدن من خودم را كشيدم بالا، باز آمدن دورم اينا. خلاصه ديگه باز افتاديم توي دست انداز اينا. باز هم طردمان كردن عيب نداره دنياست ديگه! بازي بسيار دارد. به خواهرم چند روز پيش شعري بهش گفتم، گفتم هيچ تو مي دوني خشت خونه تو/ مي دوني خشت ديوار تو، ميدوني الان از چي درست شده؟ گفت نه. گفتم يكم فكر كن. گفت خوب خاكه ديگه. گفتم نه. گفتم اين پادشاهها و اينقدر سلاطين ها بودن كه  آمدن و ستيز كردن و كشته شدن  رفتن نمي دانم زير خاك  و استخوان شان و نمي دانم  قاطي شده و گل شده و  حالا آمده چسبيده به سقف خانه ما.  خلاصه اينها باقي مانده  تكه هاي همان زمان است الان اين خاك و گل را ما از كجا آورديم خاك و گل نداشتيم  كه اين جسم ماست  كه از بين رفته  و روزي مي شه كه بقول اون نخواهي بود. ولي الان نگاه كن  ببين من گلي هستم كه به سقف خانه تو چسبيده  كوزه گرمياد از من كوزه ميسازه  بعد مياد گلش تبديل ميشه به خاك رس بعد مياد توي در و ديوار. الان هم مي بيني من توي ايوان خونه تو هستم.  بله اين روزي پادشاه جهاني بوده. سرت را درد آوردم...

م: نه، اصلا.

حذف بخشي از متن به دليل  شخصي بودن مطالب  .....

.... الان فقط به عشق پسر 5 ساله امه،  پنج سال و نيمه.  يعني من  با اين حال كه مريض بودم ولي من عنوان  مريضي را دوست ندارم روم بذارن؛ چون غده جز مريضي نيست كه. من سر اين/ چون تمام ناراحتيهام  با بودن اون بچه تو پارك و باهاش بازي كردن اينا  دفع كردم  و خلاصه همينقدر كه غذا بپز، نمي دونم لباساش رو مرتب كن،  ببرش حمام، اينجوري كن  و اينا وقتم پر ميشه. دو روز مثلا ميره همين آقاهه  مياد ميبردش، آدم احساس پوچي ميكنه رختخواب مي اندازم مي خوابم چون كاري ندارم انجام بدم. اينجا که هست نه، مامان بريم كامپيوتر بازي، مامان بريم من موتور سواري كنم، مامان فلان جا برنامه اش خوبه مامان.... توي پارك ميبيني پنج ساعت وقت منو همينجوري پر كرد.  ولي خدا از لحاظ اقتصادي منو درست كنه اول سلامتي مو رو بده.... واقعا اگر دوست داري چيزي بنويسي من خيلي كمكت مي كنم كه مفيد باشه، بدرد چهار نفر بخوره،  حالا من برات مي گردم يك اسم خوب پيدا مي كنم  براي مقاله هات كه مي خواهي بنويسي.  اسمش رو چي گذاشتيد؟ 

م:  فعلا آسودگي بيماران بستري  ....

 ب: ببين بيمارها وقتي كه مثلا مرخص ميشند  ميرن يك عده اي دورو برشان هستند، يك عده اي واقعا دورو برشون هيچكه نيست...... مي دوني چقدر اصلا آدم رو دگرگون مي كنه! از اين رو به اون رو مي كنه.  من خودم روابط اجتماعيم رو طوري با مردم تنظيم  كردم، ميرم پارك ايرانشهر  همه منو مي شناسن يكي مي بينم مي شله مي گم آقا درست راه  برو بگير اين شكلات را بگذار  دهنت حيف نيست  يكم مقاومت كن اينا، يه روحيه مي گيره.  دفعه ديگه مي گه خانم ببين پاهام  خوب شده  باز يك خانمه ديگه  اينجوري اينجوري راه ميره  گفتم  واقعا قباهت داره  يك خانم با قد تو حيف نيست مي شلي  دو متر قدت هست صاف راه برو ......

 من يك آدم رياضت كشيده هستم  .....  من اكثرا ميرم توي پارك مي بينم  يارو نشسته سير ميكنه  مي گم بابا بيا قيچيش كن  ديگه ببرش اينو! اگر بخواهي تسبيحش كني تا آمريكا ميرسه  مي خنديد مي گفت چطوري! بعد مي بينيم اشكهاشان سرازير مي شود ....  و هيچ كس تا حالا نبوده خود من رو دگرگون كنه  .....

بخشي از مصاحبه حذف شد.... ادامه  صحبت در باره کادر مراقبتي ....

.....ببين  اينجا  چطوري بهت بگم  فقط  از لحاظ  اين که  بيمار مي دونه  طبق  ساعتي بايد  بخوابه،  يه درجه اي  هست  که ميذارن  و فشارش  رو مي گيرند،  نمي دانم  طبق  وظيفه شون  انجام  ميدن  بيمار  يه مقدار احساس  امنيت  مي کنه.  از اينکه  پرستاره  بهش توجه  داره  نگاه  مي کنه  اما اون  چيزي  نيست  که  مريضها  ميخوان، نه  نيست.  اينا  خوب  از صبح ميان// يعني  ما گروهي  نداريم  که مختص  بشه براي  بيمارها  که پيگير زندگي شون شن، والا  ما اصلا  نداريم  همچنين  چيزي   نوچ.

..... اينا باعث راحتي دروني نميشه ، نه. فقط  از لحاظ يه فرمولي  مي دونيد  اينجا بيمارستانه امپول  ميزنن  فشارش  رو مي گيرن  نمي دانم  اينجوري  کنترل  مي کنن  که ناراحتي  نداشته  باشد سر  ساعت  نگاه مي کنن  مي خوابي  بيدار مي شي، عين زندون ديگه زندون هم اين حالتو داره ( خنده) منتها  اونجا  پرستار نداري....

........بخشي ديگر از تجربه بيمار  .....

ب: اصلا اين  مريض  رو يه  جوري  باهاش  برخورد مي کنند  که انگار ! ....  ما  راه ميريم  حالا  اگه  موردي هم بوده  در آوردن  انداختن  بيرون  ملت  ولش  نمي کنند! يارو سرطان داره  بابا چرا مي خواي تو مخ يارو بکني که اين  سرطان  داره! ادم مي کشه! خلاصه  ديگه يارو سورو مورو گنده.  والا من باور کنيد  توي پارک راه ميرم  و يا مثلا  تو همين جا  يه سري پارسال راه مي رفتم سنيه ام تومورش خيلي سفت بود، اون يارو که غذا  سرو مي کنه مرد چاقي  بود،  توي زير زمين کار ميکنه اومد  بره  توي آسانسور  منم همزمان رسيدم با اون تو اسانسور  سينه ام   خورد  به پشتش،  به ترکي برگشت  گفت  خونه ات  خراب  شه!  اين سينه است!  يا سنگه!  من هيچ  چيز بهش  نگفتم،  فقط  نگاهش  کردم،  چون  خودم سينه ام  خيلي  درد  گرفت  وقتي که خورد به پشتش. بعد چند روز ديگه اومد رد شه ديد من  خوابيدم...  ديدم  وايستاده همين جا حيران!  بهش گفتم  چيه؟ گفت تو مريض بودي؟  گفتم  اره.  ديدم  مرده اشکش در اومده.  گفت  من همش  فکر مي کردم  تو همراهي،  تو هيچ  وقت هم  تو بخش  نبودي.  گفتم آره آخه من  مريضم.  چقدر هم  متاسف شد  نسبت به اون روز، خونه ات خراب  شه!  سينه است يا سنگه! ( خنده).....

در قسمت هاي انتهايي  مصاحبه .... سوال کردم  چه پيشنهادي داريد ....

....  شما با  کساي  ديگه اي هم  مشورت  کنيد،  ببين  ديگه  من که  ناراحت مي شم  کتاب رو باز مي کنم  يه کلمه  دگرگون  مي کنه!  يه کلمه!  ..... اگه واقعا  مي خوايد خدمت کنيد، سوال کنيد  از مردها  از زنها  از بچه ها ....

و ختم  گفتمانمان با مسائل متفرقه .....

 

با طلب مغفرت

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/٢/٥ - علی ضرغام -احمد یزدان نیک

جديدترين خبر درباره جلسه

با سلام گرم خدمت دوستان و همکاران گرامی و عرض تشکر بخاطر پيشنهادات شما.

با توجه به پيامهای دوستان گرامی جلسه انشاءاله در روز سه‌شنبه ۱۵/۲/۸۳ ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه شروع خواهد شد چون زمانی است که امکان حضور اکثر افراد وجود دارد.

دوستان دانشگاه تربيت مدرس می‌توانند ساعت ۱۱ تشريف بياورند.

محل جلسه يکی دو روز ديگر روی همين سايت اعلام خواهد شد.

پيشاپيش از همه شما بخاطر مشارکت دلسوزانه‌تان سپاسگزاريم.

ضمناْ دوستانی که در گروه پستی ياهو عضو شده‌اند لطفاْ فرم مشخصات خود را با کليک کردن روی نام خود در فهرست کاربران پر کنند تا ديگران بهتر با آنها آشنا شوند. دوستانی هم که تاکنون عضو نشده‌اند زودتر اقدام فرمايند(انگشت ما مو در آورد بسکه اين مضمون را تایپ کرديم!)

باز هم متشکرم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/٢/۳ - علی ضرغام -احمد یزدان نیک